|
**gonbadboy** •●♥ نوشته های یک پسر ترکمن♥●•
|
[ شنبه 1390/02/17 ] [ 11:49 ] [ فیروز ]
[ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 19:24 ] [ فیروز ]
![]() [ پنجشنبه 1390/09/03 ] [ 23:35 ] [ فیروز ]
این هفت شماره !
![]() . . . . هفت شماره را میگیرم ... (ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل) ... بــــــــــــــــــــوق ... شماره مورد نظر در شبكه زندگی انسانها موجود نمی باشد، لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !. . . . هفت شماره دیگر (دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما ) ... بــــــــــــــــــــوق ... مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد !. . . . باز هم هفت شماره دیگر (خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یكتا) ... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ... ... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید ... بــــــــــــــــــــوق ... سلام ... خدای من ! اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یكبار ! من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچكس، هیچ جوابی نداد !شماره تماس من : (غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع) منتظر تماس شما هستم . انسان ! . . . . خداوندا... خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت مرا تنها تو نگذاری که من تنهاترین تنهام؛ انسانم خدا گوید : تو ای زیباتر از خورشید زیبایم تو ای والاترین مهمان دنیایم تو ای انســــان ! بدان همواره آغوش من باز است شروع كن ... یك قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من ... ![]() ![]() [ سه شنبه 1390/09/01 ] [ 19:51 ] [ فیروز ]
به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را بخوانید و شخصیت خودتان را محک بزنید. ۱ـ دریا را با کدام یک از ویژگی های زیر تشریح می کنید؟ آبی تیره، شفاف، گل آلود، سبز ۲ـ کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟ ۳ـ فرض کنید در راهرویی راه می روید. دو در می بینید، یکی در ۵ قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو و هر دو در نیز باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است، آیا آن را برمی دارید؟ ۴ـ این رنگ ها را ترجیح می دهید چگونه اولویت بندی شوند؟ ۵ـ دوست دارید از نظر ارتفاع در کدام قسمت کوه باشید؟ ۶ـ در ذهنتان اسب چه رنگی است؟ ۷ـ طوفانی در راه است، کدامیک را انتخاب می کنید؟
۰۰۰جواب ها در ادامه مطلب۰۰۰ ادامه مطلب [ یکشنبه 1390/08/08 ] [ 19:48 ] [ فیروز ]
پیرمرد به زنش گفت: آهای زن بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم پیرزن قبول کرد فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام...
[ یکشنبه 1390/07/17 ] [ 18:55 ] [ فیروز ]
[ شنبه 1390/07/16 ] [ 15:11 ] [ فیروز ]
[ چهارشنبه 1390/07/06 ] [ 15:59 ] [ فیروز ]
![]() اگر تنها یک دقیقه از عمرتان باقی بود چه می کردید؟ من اگر بودم … ![]() قلبم را به سوی ملکوت باز می کردم و آن را با آغوش باز می پذیرفتم. برو به ادامه مطلب...
ادامه مطلب [ چهارشنبه 1390/07/06 ] [ 15:36 ] [ فیروز ]
![]()
[ یکشنبه 1390/07/03 ] [ 20:35 ] [ فیروز ]
![]()
[ یکشنبه 1390/07/03 ] [ 20:33 ] [ فیروز ]
[ چهارشنبه 1390/06/30 ] [ 17:15 ] [ فیروز ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |